غزل ...

خرید بک لینک

مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم

تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم

به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری

به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم

نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی

گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرورفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی

دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم

رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده

چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم

پ.ن: حافظ جان اینو گفته ...

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳ساعت 23:44&nbsp توسط همین دُکترچه ها |
هر گوشه ی آن نیمکت ها یادیست ......

ما را در سایت هر گوشه ی آن نیمکت ها یادیست ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 18:26

صفحه بندی